اوايل خواهرم را مسخره مي كرد. به سوفيا مي گفت خرگوش سوفي. گمانم به خاطر اين بود كه سوفيا موهاش رو _ عينهو دو گوش خرگوش روي سرش گره مي زد. يا شايد هم بخاطر دندان هاش بود. دندان هاي جلويي سوفيا عين دندان خرگوش ها بزرگ بود. اما بعد عاشق سوفيا شد. حتي نامه ي عاشقانه اي به من داد تا بدهم به سوفيا. سوفيا نامه اش را نخوانده پاره كرد و كاغذ پاره ها را از توي پنجره ريخت پايين. بعد از آن بالا فرياد زد : خفه شو و برو گم شو ! غروب يكشنبه اي بود. حالا غروب هر يكشنبه مي آيد اينجا و چند ساعتي مي نشيند روي دوچرخه اش و بعد مي رود. مي گويد دلش مي خواهد سوفيا تنها يك بار _ تنها يك بار _ باز هم آن پنجره را باز كند و به او بگويد خفه شو و برو گم شو ! مي گويد ديگر هيچ چيز را مثل آن خفه شو و برو گم شو ! دوست ندارد. داده است با خط زيبايي در تابلويي برايش نوشته اند خفه شو و برو گم شو! مي گويد تابلو را كوبيده است به ديوار اتاق اش. پدرم مي گويد مشاعرش را از دست داده است . من نمي دانم مشاعر يعني چه اما خوب مي دانم مدت ها است سوفيا از اينجا رفته و ديگر هم بر نمي گردد. يعني چهار سال پيش كه من تازه رفته بودم مدرسه با يك راننده تاكسي عروسي كرد و رفت جنووا . حالا ما به او عادت كرده ايم. يعني وقتي غروبي او را روي دوچرخه اش مي بينيم كه به ديوار تكيه داده ، يادمان مي آيد يكشنبه است. 
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:30 توسط شب مهتابی |
با سلام و تقديم احترام به همه ي دوستان مهربان و همدل. عذر ميخوام از اينكه با تاخير زيادي در حال به روز كردن هستم. این بار به معرفی کوتاهی از یکی از نویسنده های خوب کشور و سرزمینمون می پردازم و در پست های بعدی از آثار این عزیز مطالبی رو خواهم گذاشت. مصطفي مستور . . . معرفيش آسون نيست. و خلاصه وار ميشه به اين صورت نوشت : متولد سال 1343 اهواز و ساكن همين شهر. فارغ التحصيل رشته ي مهندسي عمران و كارشناس ارشد زبان و ادبيات فارسي. كارهاي داستاني او عبارتند از : روي ماه خداوند را ببوس(رمان) (برگزيده جشنواره قلم زرين) چند روايت معتبر (مجموعه داستان) استخوان خوك و دست هاي جذامي(رمان) حكايت عشقي بي قاف و بي شين و بي نقطه (مجموعه داستان) عشق روي پياده رو (مجموعه داستان) من داناي كل هستم (مجموعه داستان) من به شخصه تمام كارهاي داستاني ايشان رو خونده ام. با اينكه بصورت حرفه اي اهل خوندن داستان نيستم اما مي تونم بگم كه داستان هاي آقاي مستور با تمامي داستان هايي كه خونديد متفاوته. و شكل و ساختار و مخصوصا زاويه ي ديد متفاوتي داره كه بسيار زيبا و قابل تامله. داستان ها خسته كننده نيستند و تقريبا كوتاهند و بسيار زيبا و عميق ، مخصوصا براي اهل عشق و كساني كه دوست دارند مسايل رو از زاويه ي متفاوتي نسبت به اطرافيان و با تفكر بیشتری نگاه كنند. دوستان آسموني ام پيشنهاد مي كنم. در ضمن ايشان علاوه بر كار داستاني كارهايي رو هم در زمينه ي پژوهش و ترجمه نيز انجام دادن. همچنين كتابي دارند با عنوان " پرسه در حوالي زندگي " كه برداشت ها و تصورات و احساساتي هستند كه در مورد عكس هايي - كه در كتاب هست _ كنار هر عكس نوشته شده اند. اين زاويه ي ديد نوشته ها ، به عكس ها بسيار زيبا و منحصر به فرده. براي آشنايي بيشتر شما عزيزان ، دو مورد از نوشته هاي اين كتاب رو همراه با عكس مورد نظر در پست هاي بعدي براتون مي نويسم. فقط پيشاپيش بخاطر كيفيت پايين عكس عذر ميخوام چون با دوربين از كتاب عكس گرفته شده. در پايان نيز آدرس سايت شخصي ايشان رو براي علاقمندان ذكر ميكنم. توفيق و سلامت اين هنرمند و نويسنده ي عزيز هم روزگارمون رو از خداوند مهربان خواستارم. يا حق .jpg)


+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 9:59 توسط شب مهتابی |
گفت مجنون گر همه روي زمين من نخواهم آفرين هيچ كس مدح من دشنام ليلي باد و بس
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 19:3 توسط شب مهتابی |
خلق از آتش دل مي سوزند من ز چشمان شما شكوه اي نيست ز تو كه دلم خرمن شب بود و ز محنت خسته چشم تو شعله ي طور موج از غم رسته چشم تو پاكترين وعده ي ديدار سحر سخني از نفس پاك سكوت شرح بي تابي من همه را ديدم و مهتاب شدم شمع بودم ، ز نگه آب شدم شربتي داد فراقت به شبم جرعه اي خوردم و در خواب شدم تو كه بودي نفسا ...! از كجا بودي ، از اندوه جنوب ؟! يا ز باران شمال ؟! شرق و غرب نگهت وسعت غم بود و كلام همه از جنس سوال همه از جنس پريشاني من با سرانگشت محال . . . اي همه وسعت پرگار وجود قامتي جلوه نما كه در اين دايره حيران توام ! سروده : هادي / شب مهتابي
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 22:43 توسط شب مهتابی |

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 22:33 توسط شب مهتابی |
دلم اندازه ی یک ابر گرفته است امشب یا به اندازه ی یک گریه ي سیر از ته دل یا به اندازه ي پرواز یکی شاپرک از بستر خاک بی شکیبم امشب بی قرارم بیدل . . . چه کسی بود که تنهایی من را در زد ؟!! پشت در کیست ؟! بیا ! منم اینجا تنها این همه فریاد ، از سینه ي من می خیزد از چه می پرسی ؟! _ این صدای تار است گاهکاهی که دلم می گیرد در خیال سبزم با دو مضراب نگاه با نت رویایی روی این صفحه ي آیینه ی دل روی سیمی که ز مویی ست نشان می نوازم سازی می سرایم شعری شعری از صحبت شبهای دراز شرحی از شکوه و بی تابی دل بعد از آن باران را می کنم شاهد اندوه دلم می سراید او هم هم نوا با دل من آری این است نوایی که به گوشت آمد پس مرا سیر ببین شاید امشب . . . شاید بعد باران نگاه بعد یک عمر دعا پر زنم تا بر او سر زنم بر در او همچو ذره ز جهان برخیزم تا بجایی که خدا می داند منتظر هستم تا لحظه ي صبح تا سپیده . . . سحر و گاه نماز شاید امشب بروم . . . همچو پرواز یکی شاپرک از بستر خاک . . . سروده: هادی / شب مهتابی
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:47 توسط شب مهتابی |
سالهاست كه شمع نگاهت را پروانه ي انتظارم تا به كجا مي كشاني ام ... ! اي آشناترين خواننده ي غزل هاي سكوتم تا از سوختن در بزم نگاهت آب نگشته ام فقط ... ، بيا . . . هادي / شب مهتابي 5 ارديبهشت 87 
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:53 توسط شب مهتابی |
به نسيمي همه ی راه به هم ميريزد كي دل سنگ تو را آه ، به هم ميريزد سنگ در بركه مياندازم و ميپندارم كه به اين سنگزدن ، ماه به هم ميريزد عشق سنگي است كه بر سنگ دگر ميچينند گاه ميماند و ناگاه به هم ميريزد آنچه را عقل به يك عمر به دست آورده است عشق يك لحظة كوتاه به هم ميريزد آه يك روز همين آه ، تو را ميگيرد گاه يك كوه به يك كاه ، به هم ميريزد
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 19:21 توسط شب مهتابی |
التماست نمی کنم ! هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنید ! تنها می نویسم : (( بیا ! )) بیا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من آرام بگیر ! نگاه کن ! ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است ! اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود ساعتی پیش ، این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم ! حالا هم به چراغ همین کوچه کوتاه مان قسم ! بارش قطره ای از ابر بارانی نگاهم کافی ست ، تا از تنگه تولد ترانه عبور کنی ! اما ، _ تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین ! _ بیا و امشب را بی واسطه سکسکه های گریه کنارم باش ! مگر چه می شود ، یکبار بی پوشش پرده باران تماشایت کنم ؟ ها ...؟ چه می شود ؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:15 توسط شب مهتابی |
در خانه ي تو آنچه مرا شايد ، نيست بندي ز دل رميده بگشايد ، نيست گويي همه چيز دارم از مال و منال آري همه هست ، آنچه مي بايد نيست